درباره میهمان
حمیدرضا سهیلی، برادر بزرگu200aتر سعیدسهیلی، کارگردان مطرح سینماست. ردپای سهیلیها را میتوان در بیشتر مراکزی پیدا کرد که بهنوعی با تئاتر ربط داشتهاند. آنها از همان سالهای انقلاب و اوایل تأسیس مرکز اندیشه و هنر اسلامی در تهران که بعدها بهعنوان حوزه هنری شناخته شد، جزو هسته اولیه تاسیس این مرکز در مشهد بودند.
ufdefufdefufdef
ufdef اگر موافقید در مورد خودتان کمی صحبت کنیم؟
من متولد ۱۳۳۶ هستم. یعنی ۵۷ سال دارم. تا دوازدهسالگی تربتحیدریه بودیم و بعد هم به مشهد آمدیم.
ufdef علاقه شما و برادرهایتان به تئاتر هم از همان زمان بچگی بود؟
میتوانم بگویم در اصل ژنی است که از طرف پدرم به ما رسید. مرحوم پدرمان نابینا بودند. یادم هست ایشان شعر و نوحه میسرودند. حتی این شعرها را که گاهی وقتها برای دلِ خودش سروده بود، میداد که در روزنامه «ستاره تربت» چاپ شود. هیئتی هم داشتند که نوحههایش از همین شعرها تامین میشد؛ حتی با موسیقی نوحه هم آشنا بود.
یادم هست نوحهخوان را مینشاند کنار خودش و ضربآهنگ نوحه را به او آموزش میداد. این ژن در ما تکثیر شد و هر کداممان به یک رشته گرایش پیدا
کردیم.
ufdef شما معمولا به چه کارهایی مشغول بودید؟
عشقی که ما سه برادرِ اول آنموقع داشتیم این بود که به سینما برویم. رفتوآمد زیادی هم به کتابخانه فرهنگ و هنر تربتحیدریه داشتیم و هر سهمان خوره کتاب بودیم. کار ما هم این بود که دست پدرمان را میگرفتیم و به مغازههای دیگران میبردیم. یادم هست یکی از دوستان پدرم مغازه لوازم التحریر داشتند و یکی از جاهایی که خیلی دوست داشتم پدر را ببرم، همان مغازه بود که مجلههای زیادی داشت. یک گوشه مینشستم و تمام مجلهها را ورق میزدم. شاید برای همین بود که عشق و علاقه به خواندن در من زیاد شد.
ufdef کلا سه فرزند بودید؟
پنج تا بودیم که دو سال، دو سال با هم تفاوت سنی داشتیم. اول علیرضا بود، بعد من، سعید، خواهرم و آخری هم شهیدمسعود. ما در تربتحیدریه زمستان به مدرسه و تابستان هم به مکتبخانه میرفتیم و تا وقتی معلم بیاید، تئاتر بازی میکردیم. چراکه خانه ما در حاشیه تربتحیدریه بود و اهالی آن خیلی اهل سینما نبودند.
برای همین وقتی به سینما میرفتیم و برای بچهها بازی میکردیم خیلی تشویق میشدیم. از اینجا میشد گفت که مایههای هنری در ما شروع شد و در مشهد هم سینمارفتن ما ادامه پیدا کرد.
ufdef چه سالی به مشهد آمدید؟
سال۴۸ من و اخوی به مشهد آمدیم.
ufdefآنوقت کسی مانع سینمارفتن شما نمیشد؟
سینمارفتن ما مال دهه چهل است و هنوز سینما آنقدر به افتضاح کشیده نشده بود. در دهه چهل فیلمها سالمتر بود و بعدها هم که ما بزرگتر شدیم، میتوانستیم انتخاب کنیم.
ufdefدر رشته هنر ادامه تحصیل دادید؟
در مشهد فضای سینما بیشتر بود. برای همین من در هنرستان مشهد ثبتنام کردم. عجیب بود که فکر میکردم چون اسمش هنرستان است، حتما تئاتر میخوانم! امتحان دادم و آنجا بود که دیدم اسمم برای مکانیک نوشته شده است. در همان هنرستان دیپلم مکانیک خواندم و بعدها کاردانی مکانیک
گرفتم.
ufdefپس به هوای هنر وارد مکانیک شدید؟
البته کمکم به مکانیک هم علاقهمند شدم. استادی داشتیم بهنام «حکاک» که در تئاتریشدن من نقش داشت. مدام به من توصیه میکرد قلم بزنم. وقتی انشاهایم را میخواندم پیشنهاد میداد حتما بنویسم. من اولین بار اسم «صادق چوبک» را آنجا شنیدم. از همه مهمتر آن هنرستان یک سالن آمفی تئاتر داشت که آقای میرخدیوی آنجا کلاس تئاتری گذاشته بود. ما هم ثبتنام
کردیم.
..............................
حمیدرضا سهیلی، پیشکسوت تئاتر که توی محله قدیمی «ضد» آبوگلی بههم زده است، سالها پیش فهمید که تئاتر نه نان دارد و نه آب. شاید خاک گیرایی دارد که پای آدم را توی خودش سفت میکند. همان وقتها که هنرستان را تمام کرده بود، مسجد «مالک اشتر» شده بود پاتوقی برای شروع دستکم یک آرزو. آن هم برای بچههایی که تنها دغدغهشان کمبودن تماشاچی بود و یک دل سیر انرژی که خرج این تماشاچیان کنند. دراصل، این روزها حمیدرضا سهیلی و برادرهایش را میتوان جزو ریشههای هنر تئاتر مشهد دانست.
ufdefufdefufdef
ufdefآقای سهیلی، شما را بیشتر با پژوهشهایتان درباره تئاتر مشهد میشناسند. جرقه کتاب «صد سال تئاتر مشهد» از کجا زده شد؟
ما در سالهای اولیه دهه ٦٠٠ نخستین شورای نظارت بر نمایش را در مشهد مقدس پایهریزی کردیم که در آن، نمایندگانی از اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی، صداوسیما و تعدادی از کارشناسان حضور داشتند. در آن سالها هر نمایشنامهای که به شورا میآمد، اطلاعات نمایش و یک نسخه از آن را جمعآوری میکردم؛ چراکه فکر میکردم اگر این اطلاعات جمعآوری نشود بهمرور از بین خواهد رفت و همین اطلاعات جمعآوریشده در نوشتن کتاب «صد سال تئاتر مشهد» کمکم کرد. البته کتاب کوچکی هم بود با عنوان « سرگذشت نمایش در مشهد»، اثر منصور همایونی که یکی از منابع اصلی و بهنوعی محرک اصلی من برای نوشتن کتاب «صد سال تئاتر مشهد» شد و پس از خواندن آن، به این نتیجه رسیدم که باید در ادامه و فرهنگ تئاتر این شهر سروسامانی بدهم.
ufdefپس مراحل تحقیق و گردآوری این کتاب بیش از ٣٠ سال طول کشید؟
بله. واقعا این کتاب که هماکنون بهعنوان مرجع تئاتر قابل استفاده است، کار یکسالدوسال نیست. من بهطور جدی روند مطالعاتی خودم را برای نوشتن کتاب «صد سال تئاتر مشهد» از مرکز اسناد آستانقدس آغاز کردم. پس از آن به آرشیو اداره فرهنگ و ارشاد خراسان رضوی مراجعه کردم. در این مراکز بهدلیل کمبودن زمان و امکان مطالعه، از هر سندی که بهدستم می رسید، عکس میگرفتم تا در ادامه مطالعات موثر باشد.
ufdefخاطره خاصی دراینباره دارید؟
خیلیها در این سالها من را همراه با دستگاه اسکن و لپتاپ همیشه همراهم دیدهاند که برای مصاحبههای حضوری مدام در رفتوآمدم. یادم هست بهمدت دو سال در زیرزمینی نمور مینشستم و خاک روزنامههای قدیمی را میتکاندم تا بتوانم چند جمله در مورد تئاتر در آنها پیدا کنم. دراینبین هم دسترسی به افراد قدیمی خودش قصهها داشت. مثلا یکی از بچههای تئاتر بود که الان ساختمانهای بلند را سیمکشی میکند. من برای مصاحبه، او را روی یکی از طبقات فوقانی برج پیدا کردم.
ufdefشما به عنوان یک محقق تئاتر، چه تعریفی از این هنر دارید؟
فرهنگ هر اجتماع و وضعیت اجتماعی هر شهر را میتوان از تئاتر آن شهر شناسایی کرد. نکته مهم این است که وضعیت فرهنگی یک جامعه را حتی با سینما که مخاطب بیشتری هم دارد، نمیسنجند و آن را با هنر تئاتر محک میزنند؛ زیرا تئاتر، تنها هنری است که با تماشاچی بیواسطه مواجه است و مخاطب یکی از عناصر آن به حساب میآید.
..............................
مسئول کشتن استوار بابازاده شدم
ufdefشما و برادرهایتان را علاوه بر تئاتر، به عنوان بچههای انقلابی محله «ضد» میشناسند. خاطرهای از انقلاب در یادتان هست؟
من در زمان انقلاب در پادگان پیرانشهر در مرز ایران و عراق گروهبان وظیفه بودم. اول بهمن۵۵۵ مشمول سربازی شدم و تمامی دوره سربازیام با دوره انقلاب و تظاهرات همراه بود. باید اول بهمن۵۷ ترخیص میشدم، اما بهدلیل بازداشتهای مکرر، اضافه خدمت خوردم و تا ۲۲بهمن که انقلاب پیروز شد، در پادگان ماندم. وقتی آزاد شدم، فهمیدم چه اتفاقی رخ داده است!
ufdefاز زمان فرار سربازها بگویید. شما از پادگان فرار نکردید؟
البته محل خدمت ما شهر کوچکی بود، ما را بیرون نمیبردند. بههمیندلیل بیشتر همخدمتیهایم در پادگان ماندند و فرار نکردند. البته ما پیش خودمان نقشه کشیده بودیم که اگر روزی ما را برای مقابله با مردم به شهر کشاندند، به دستورات فرماندهان توجه نکنیم. با هم قرار گذاشته بودیم اگر مجبورمان کردند، بهجای مردم بهسمت فرماندهان تیراندازی کنیم و دقیقا یادم هست که هرکداممان یک نفر را نشان کرده بودیم. قرعه استوار رکن ۲، بابازاده، به من افتاده بود که اگر مجبور میشدم باید بهسمت او شلیک میکردم. خدا را شکر به اینجاها کشیده نشد و ما اصلا در برابر مردم قرار نگرفتیم. الان که به آن روزها فکر میکنم، خیلی دوست دارم استوار بابازاده را ببینم و به او بگویم چه قرار و نقشهای داشتیم.
..............................
چاپید شاه! چاپید شاه!
ufdef سربازی حسابی دستوبال شما را برای فعالیتهای انقلابی بسته بود. درست است ؟
ما بیشتر اوقات میرفتیم به ارومیه. در آنجا یک چلوکبابی بود که من احساس میکردم در آن، خبرهایی است. بیشتر که کنجکاوی کردم، فهمیدم که درآن محل اعلامیه امام(ره) را بین مردم تقسیم میکنند. همین شد که خودم را به آنها نزدیک کردم. موقعیتم راگفتم که سرباز هستم و گفتم دوست دارم اعلامیههای امام را به پادگان ببرم. نکته جالبش این بود که ما وقتی از پیرانشهر به ارومیه یا از ارومیه به پیرانشهر حرکت میکردیم، جلوی مینیبوس، عکس امام(ره) را نصب میکردند و تا از شهر خارج میشدیم، عکس را بر میداشتند و در بین راه عکس شاه را میزدند. به نَقَدِه که میرسیدیم باز عکس عوض میشد و عکس امام(ره) را میگذاشتند.
ufdefیعنی بعضی مناطق هنوز شاهدوست بودند؟ بله. یادم هست در بین راه مردم به داخل اتوبوس ریختند و گفتند بگویید: «جاوید شاه!» من هم گفتم: «چاپید شاه» اصلا هر وقت جلویمان را میگرفتند، با چندتا «چاپید شاه» خودم را خلاص میکردم.
ufdefتوانستید اعلامیهای هم وارد پادگان کنید؟
برای بردن اعلامیهها به داخل پادگان هم ترفندی داشتیم. قبلا هماهنگیهایمان را انجام میدادیم که وقتی رسیدیم پیرانشهر، نگهبانِ پشت سیم خاردار پادگان از بچههای خودمان باشد. از لای سیم خاردارها اعلامیهها را رد میکردیم. کار خطرناکی بود که از انجامش هراسی نداشتم. برای همین کارها هم چند بار بازداشت شدم.
..............................
چه موقع انقلاب و چه امروز «سعید» سر نترسی دارد!
ufdefگفتید روزهای آخر رژیم پهلوی در زندان بودید. دلیل بازداشتتان چه بود؟
١٢ بهمن که امام آمد،u200aدر آسایشگاه جشن گرفتیم. بچهها شادی کردند. اما خبرچینهایی که در جمعمان بودند، اسم ما را به رکن ۲۲ دادند و مأموران، فردای آن روز ما را بازداشت و در بازداشتگاه پادگان زندانی کردند. برای همین بود که برای من خیلی اضافه خدمت نوشتند. اگر انقلاب پیروز نمیشد من باید تا اردیبهشت سال بعد خدمت میکردم. من روز پیروزی انقلاب در حبس انفرادی بودم.
ufdefخبری از پیروزی انقلاب به شما نرسیده بود؟
نه. وقتی درِ بازداشتگاه را باز کردند، فکر کردم که بخشیده شدهام؛ اما وقتی بیرون آمدم فهمیدم ارتش بیطرف شده و همه بازداشتیها را آزاد کردهاست. ما از پادگان بیرون آمدیم و به ارومیه رفتیم. در راه دیدم که پادگانها بهجای پرچم شاهنشاهی، پرچم سفید بالا بردهاند. وقتی رسیدم ارومیه، متوجه شدم که انقلاب پیروز شده است. بعد بهسمت تهران راه افتادم که گفتند: مسیر تهران بسته است. تصمیم گرفتم به اهواز بروم و بعد بهسمت شیراز تغییر مسیر دهم.در فسا چند روز در خانه یکی از دوستان بودم و روزی که به شیراز آمدم، از رادیو شنیدم اسامی گمشدههایی را میخواندند که خانوادههایشان نگران آنها بودند. در بین اسامی، نام من هم بود. با زحمت زیاد توانستم با خانواده تماس بگیرم.
ufdefیعنی رادیو اعلام میکرد که آنهایی که در درگیریهای انقلاب گم شده بودند، خودشان را معرفی کنند؟
بله. آنوقت در بیشتر شهرها تلفن قطع بود. امکان خبررسانی محدود بود. حتی من در فسا نتوانستم با خانواده تماس بگیرم و با زحمت در جهرم موفق به این کار شدم.
ufdefاخبار حوادث و اتفاقات مشهد هم به پادگان شما میرسید؟
آن روزها اوضاع مشهد خیلی شلوغتر از شهرهای دیگر بود. بعد از تهران تقریبا مشهد و تبریز در راس اخبار بودند. ما هم اخبار را از رادیو دنبال میکردیم.
ufdefاز فعالیتهای برادرها به خصوص آقا سعید هم خبری داشتید؟
قبل از اینکه من بروم خدمت، سعید بهشدت درگیر بود. او کارهای عجیبوغریبی میکرد؛ مثلا یادم هست رفته بودیم خانه یکی از اقوام که ارتشی بود و از مکه آمده بود. آنوقتها رسم بود در جاسیگاریهای میهمانها سیگار میگذاشتند. قبل از اینکه همه به استقبال مکهای بروند، سعید روی تمام سیگارها نوشته بود «مرگ بر شاه». حالا شما تصور کنید وقتی تمام سران ارتش به دیدن ایشان آمده بودند، چه اتفاقهایی که نیفتاده بود! الان هم در فیلمسازیاش مشخص است که سر نترسی دارد. حتی مدتی هم محافظ شهیدهاشمینژاد بود.
..............................
تئاتر زندان را تا جشنوارهها پیش بردیم
ufdefاز کی متوجه شدید میتوانید بنویسید؟
کلاس پنجم دبستان بودم که معلم تشویقم کرد. سال اول دبیرستان قصه نوشتم. معلم گفت این را خودت ننوشتی. زنگ تفریح مرا نگه داشت و خواست قصهای یکصفحهای بنویسم. ایشان هم وقتی قصه را خواند، تشویقم کرد. بعدها فهمیدم قلمم خوب است و کمکم شروع کردم به نوشتن؛ تااینکه با روزنامه خراسان مرتبط شدم و با هوشنگ جاوید، اولین کسانی بودیم که نقد فیلم مینوشتیم.حدود سال ۶۸ هم وارد قدس شدم.
ufdefیعنی شغلتان روزنامهنگاری بود؟
نه. من مسئول هنری دادسرا بودم و بعدها مسئول قسمت هنری زندانها شدم. حتی اولین تئاترها را در زندان اجرا کردیم که به جشنوارهها هم رفت.
ufdefادامه کارتان در قدس چه شد؟
در همانجا بود که مجله زائر راه افتاد و از من خواستند در مورد شفایافتهها قصه بنویسم. سوژهای هم به من دادند و با استقبال روبهرو شد و من شدم نویسنده ثابت حرم.
..............................
ناخودآگاه شروع به نوشتن میکنم
ufdefیکی از کتابهای پرفروش شما، «شفایافتگان» است که کمتر در موردش صحبت شده. این کتاب از کجا شروع شد؟
همان وقت که برای مجله زائر مینوشتم از مجله خانواده با من تماس گرفتند و گفتند از نوشتههای من خوششان آمده است. من هم هر دو هفته یک مطلب برای آنها میفرستادم که اتفاقا هنوز هم از ستونهای بسیار پرخواننده مجله است. هنوز هم درحال نوشتن هستم. «شفایافتگان» هم بارها بهصورت مجموعه داستان و کتاب چاپ شده است.
ufdefتکرار یک سوژه در اینهمه سال، حوصله میخواهد؛ درست است؟
باور کنید بحث حوصله مطرح نیست. این کار، خودش انرژی به همراه دارد. هر وقت با من تماس میگیرند و دستبهکاغذ میشوم، ناخودآگاه انگشتانم شروع به نوشتن میکند و قلمم، خودش میرود. فقط وقتی که مطلبم تمام میشود مرور کوتاهی میکنم. گاهی هم با همین شفایافتهها مرتبط میشوم که تجربه خاصی است.
حمیده وحیدی
اخشراش...
ما را در سایت اخشراش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 7:46