یاداشت حمید رضا سهیلی، نویسنده کتاب «صد سال تئاتر مشهد» به مناسبت درگذشت رضا جوان
رضا جوان بازیگر و رمان نویس مهجور و تنهای خراسانی به ابدیت پیوست. وی متولد ۱۳۳۱ مشهد بود و از اواخر دهه چهل به بازیگری در تئاتر مشهد پرداخت.
وی همدوره ای و همکار افرادی چون داریوش ارجمند ، رضا صابری ، غلامرضا موسوی ، فریدون جیرانی و… بوده است.
پس از انقلاب در فیلم های دره هزار فانوس ( احمدرضا گرشاسبی )، دوران سربی ( خسرو معصومی )، گراند سینما ( حسن هدایت )، پیک جنگل ( حسن هدایت ) آتا ( شهاب ملتخواه ) خانواده عزیزم و آخرین خواب بارانی ( ابوالفضل عطار) و… بازی کرد.
وی دهه هفتاد در تهران در تئاتر کارش را ادامه داد و در نمایش باغ آلبالو به کارگردانی دکتر رکن الدین خسروی بازی نمود ، او در زمینه ادبیات نیز رمان های متعددی نوشت که چند رمان او منتشر شد
رمان های ایلرمان، چل ماه، فراموش شدگان، رویایی به رنگ تابستان، از جمله آثار مکتوب و منتشر شده او هستند.
وی چند سالی بود که به کتابفروشی روی آورده و با کتاب مانوس شده بود.
هر وقت دلم برایش تنگ می شد، به جمعه بازار کتاب می رفتم و او را می دیدم که با همان لبخند همیشگی، کنار انبوه کتابهای هنری اش ایستاده و با مشتریان خش و بش می کند. کافی بود لحظه ای کنارش بایستی و به گفتگویش با مردم گوش بدهی، بوضوح دغدغه بزرگی را که در سینه داشت، درک می کردی. هنر و کتاب.
کنارش می نشستم و سلامی و حالی و احوالی و بعد ساعتی درد دل درباره هنر و کتاب و تاتر. گویی جز آن عشقی ندارد.
حالا دیگر جمعه کتاب بی حضور او، جوان نیست. جلوه ندارد. و جایی برای دیدن و گفتگوی من با او نمانده است.
جوان را از خیلی سالها پیش می شناختم. زمانی که با حسن حامد تاتر کار می کرد. بازیگری خوب و جدی بود. عشق به هنر را از حضور عاشقانه اش در صحنه درک می کردی.
حسن حامد که رفت، دیگر او را ندیدم. مدتها گم و ناپیدا شده بود. تهران بود یا گرگان و یا در مشهد؟ نمی دانستم.
تا آنروز که در جمعه کتاب دیدمش. کتابفروش شده بود.پس تاتر چه؟ با کتاب بیشتر حال می کنم. دوست بی آزاری است کتاب.حرفش پر از کنایه بود. آیا از کسی رنجی به دل داشت؟ پرسیدم. نگفت. مرد تو داری بود.چند سال تنها محل ملاقات ما همان بازار جمعه کتاب در خیابان مدرس بود. تا اینکه یک روز او را در مجتمع امام رضا(ع) دیدم. حال غریبی داشت. گفت می خواهد با معلولین نمایشی را تمرین کند و به صحنه ببرد. از اینکه دوباره به تاتر برگشته بود، خوشحال شدم و تشویقش کردم. چندی بعد برای بازبینی کارش رفتیم. آنچه دیدیم، فقط نمایش نبود، شعر عاشقانه ای بود که با جان و روحش سروده بود. چنان با شور از تاثیر نمایش در خودیابی معلولین حرف می زد که انگار دکتری از بهبود بیمارش ابراز رضایت دارد.
با همان نمایش در جشنواره معلولین حضور پیدا کرد و مقام اول را بدست آورد. آن روز من در سالن اختتامیه جشنواره که در سبزوار برگزار می شد، حضور داشتم. وقتی معلولین برای او دست زدند و یک صدا (جوان جوان) گفتند، من بارش اشک را در نگاه عاشقش دیدم.
رضا با کار نمایش دوباره جوان شد. روح تازه ای گرفت. حالا او از دو منبع انرژی می گرفت، کتاب و نمایش.
یک روز در جمعه بازار، دیدم دارد به مشتریانش کتاب “صد سال تآتر مشهد” را معرفی می کند. چنان از کتاب تعریف می کرد که انگاری نویسنده اش خود او بوده است. تا چشمش به من افتاد. مرا معرفی کرد و گفت، این همه نویسنده کتاب. و شروع به تعریف از من و زحماتی که در نگارش کتاب کشیده ام، نمود. انگار لحظه به لحظه نگارش در کنار من بوده است.بعد سرش که خلوت شد کتابی را که برای دوستش حسن حامد نوشته بود، امضا کرد و به من تقدیم نمود.
وقتی به خانه رسیدم و کتاب” رویایی به رنگ تابستان” اش را باز کردم، در صفحه نخست آن چشمم به این نوشته افتاد: بی تردید با یاد ستاره و مهتاب، به دیدارت خواهم شتافت.
و چه زود به دیدار دوست و همراه قدیمی اش حسن حامد رفت.جوان برای رفتن جوان بود. تاتر به او و هنرش خیلی نیاز داشت. اما دریغ…
باد می وزد و در هر وزش اش، برگی از شاخه بر می چیند. درخت اما همچنان ریشه در زمین دارد.
http://mashhadtheater.ir/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87-%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d9%88/
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۹۵ساعت 16:50 توسط حمیدرضا سهیلی |
اخشراش...
ما را در سایت اخشراش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 7:46