مادر شهید: یک دستهگل آوردند و قبری در بهشت رضا نشانم دادند و گفتند روحش را تشییع کنید
حمیده وحیدی- ٢١سال از ساخت فیلم «مردی شبیه باران» میگذرد. ابوالفضل پورعرب برای بازی در این فیلم، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد در پانزدهمین جشنواره بینالمللی فیلم فجر را دریافت کرد. همه فیلمها به احترام «مردی شبیه باران» در آن سال با چنددقیقه سکوت اکران شدند، اما شاید کمترکسی بداند که سعید سهیلی این فیلم را با برداشت از داستان برادرش و تلفیق آن با زندگی دو شهید دیگر نوشته و ساخته است. سوم دیماه مصادف با سیامین سالگرد پرواز بیبازگشت شهید مسعود سهیلی است، هنرمند جوانی که در آخرین خداحافظیاش آرزو کرد همچون حضرت زهرا(س) گمنام باقی بماند. دعایش مستجاب شد؛ سهمرتبه تشییع پیکرش باز هم بیجواب باقی ماند. بههمین بهانه سراغی گرفتیم از خانواده او. به خانه مادرش رفتیم و با برادرهایش حرف زدیم، هرچند کمی سخت. کارگردان فیلم مردی شبیه باران را که آخرین فیلمش، «گشت ارشاد٢» فروش بسیار خوبی داشته است، ساعت ١١:٣٠ شب یلدا پیدا میکنیم. با اینکه شبانهروز درگیر ساخت فیلم جدیدش است، به قول خودش برای این موضوع همیشه باید وقت
بگذارد.
در آخرین روزهای پاییز به خانهاش میروم. نشانی سرراست است. خیابان خرمشهر، کوچه بُستان. مکان اقامت و محل شهادت شهید از نظر نام قرابت دارد. حیاط بزرگ و دیوارهای قدیمی با اولین قدم، خبر از جوانی تمامشده پدر و مادر میدهد. قامت خمیده مادر شهید از پشت پرده توری سفید باعث میشود پلهها را دوتا یکی بالا بروم. صدای خوشامدگوییاش قویتر از جثه نحیف و ریزنقشاش است. چای داغ و ظرف آبنبات بجنوردی روی میز حاضر است. اصرار میکنم بنشیند، اما تعارفهای مرسوم و اخلاق مادرانهاش این اجازه را نمیدهد و دوباره به آشپزخانه بازمیگردد. هیچ نامحرمی در خانه نیست، اما چادر گُلدارش را محکم در بغل گرفته است. صدای بههمخوردن چاقو و بشقاب را میشنوم و چشمهایم روی دیوارها میچرخد.
نگاه جوانی بیستوچندساله با لبخندی گرم روی دیوارها باعث میشود لحظاتی مکث کنم. چشمهای نافذ و مشکیاش گویی تمام اتاق را میبیند. اطراف یکی از قاب عکسها با چراغهای رنگی تزیین شده است. فکر میکنم چندسال است که این عکسها دستنخورده باقی ماندهاند؟ صدای بههمخوردن سینی و بشقاب میوه همراهبا کلام مادر شهید همراه میشود؛ میگوید: مسعود همدم من در این زندگی است.
ufdef
مسعود صدای خوبی داشت
با او همقدم میشوم بهسمتی دیگر از خانه. سینی را از دستش میگیرم. یک گوشه از اتاق پذیرایی سماور برقی قُلقُل میکند. تخت یکنفرهای کنار پنجره جا خوش کرده است. پشتیهای قرمز دورتادور اتاق به دیوار تکیه دادهاند. اثری از مبل و صندلی نیست. اشیا بوی دهه۶٠ میدهد. عکس امام و شهیدموازی هم روی طاقچه نشستهاند. یکی در جماران و دیگری داخل سنگر خاکی شلمچه. میگویم: اینهمه احساس مادرانه مصاحبه را سخت میکند.
پرده را کنار میزند. نور، قرمزی فرش زیر پایم را بیشتر نشان میدهد. مهر مادرانهاش را سالهاست توی چهارچوب دلش نگه داشته است. لبخندی گوشه لبش مینشیند.
- هر سؤالی داری بپرس. به دلتنگی عادت کردهام. مسعود همینجاست. دور نیست. پرده را هم کنار زدم تا اگر خواستی عکاسی کنی، نور به اندازه لازم داشته باشی.
میخندم. این توجه به نور به من یادآوری میکند که تمام فرزندانش هنرمند هستند. میداند که برای عکاسی چه نور و فضایی لازم است. همین را بُل میگیرم و میپرسم:
- فکر میکنید اگر شهید زنده بود او هم از هنرمندان شناختهشده و معروف میشد؟
سخنم او را به سالهای قبل میبرد. چشم ریز میکند و میگوید:
- مسعود از همه این پسرها بااستعدادتر بود. قبل و بعداز انقلاب تئاتر کار میکرد، خط مینوشت. اهل شعر بود.
با اشاره انگشت دیوار روبهرو را نشان میدهد، عکسهای زیادی درکنار هم قرار دارند. جوانهای همسنوسالی که تصویرشان به هم وصل هستند. دهچشم و دهلبخند به صورتم خیره شدهاند. ادامه میدهد: تمام این عکسها متعلقبه شهدای مسجد مالکاشتر خیابان امامخمینی است. اینها دوستان مسعود بودند. آن وقتها حوزه هنری را همین بچهها اداره میکردند. اسمهایشان را خوب به یاد ندارم، اما یادم هست که شبانهروز کار میکردند. گروه سرود داشتند، تئاتر بازی میکردند، شعر میخواندند... مسعود صدای خوبی داشت. نوار دعای توسلش در جبههها را هنوز هم داریم. درس را دوست داشت و دانشگاهرفتنش مصادف شد با شروع جنگ؛ برای همین درسش را نیمهکاره گذاشت و به جبهه رفت.
با تردید میپرسم: چطور رضایت دادید؟
برای جوابدادن خیلی فکر نمیکند: آن وقتها جوانها فرق داشتند. غیرتشان اجازه نمیداد بمانند. مسعود هم یکی از همین بچهها. مادرهای زیادی هستند که حتی چهار تا فرزندشان را برای ایران دادهاند، یک پسر که چیزی نیست.
ufdef
گفتند روحش را تشییع کنید
روحیهاش باعث میشود جرئت بیشتری پیدا کنم و حرف را بهسوی پیکر مفقودالاثر شهید ببرم و بپرسم: چند سال از او بیخبر بودید؟
آهش را اینبار پنهان نمیکند و میگوید: آخرینباری که رفت گفت «دعا کنید مانند خانم حضرت زهرا(س) هرگز برنگردم.» همینطور هم شد؛ در کربلای۴ اسیر شد و دیگر برنگشت. یک سال اول چشمانتظار بودم. مدام دنبالش میگشتم. برخی اسارتش را توسط بعثیها دیده بودند، برخی شهادتش را. به هر کسی که در جبهه بود سفارش کردیم خبری برایمان بیاورد.
در یک سال انتظار از بیخبریهایش گم میشوم. چطور در هر لحظه خودش را بین شهادت و اسارت پسر قانع کرده است؟ میپرسم: چه سالی؟
جواب میدهد: سالها را دیگر یادم نیست. همان وقتها یک دسته گل آوردند و قبری در بهشت رضا نشانم دادند و گفتند روحش را تشییع کنید. ما هم همین کار را کردیم. من و پدرش هر شب جمعه سر خاکش میرفتیم.
- سرِ قبر خالی؟
نفسش را یکباره بیرون میدهد و میگوید: دلم به همان قبر گرم بود. زمستان و تابستان هم نداشت. یکوقتهایی که آشفته بودم خوابش را میدیدم. همیشه خوب بود، همهجا میخندید. الان هم گاهوبیگاه خوابش را میبینم.
ufdef
چند استخوان آوردند و گفتند مسعود است
غمی به اندازه سیسال یکباره توی صدایش میپیچد. فکر میکنم شاید بهتر است دیگر سؤالی نپرسم، نگذارم انتظار این سه دهه در سن و سالش ضرب شود. قبر خالی توی قبرستانی خارجاز شهر، برف و باران زمستان، جای خالی تهتغاری در کنار هفتسین همه سالها، همگی ذهنم را لبریز درد میکند.
مادر شهید خودش ادامه میدهد: بار دوم چند استخوان آوردند و گفتند مسعود است. چندروزی چشمانتظار بودیم. همسایه و دوست و آشنا خوشحال شدند. خانه را آب و جارو کردیم. مسافرمان تصمیم به بازگشت گرفته بود. تدارک مهمانی دیدیم، اما چیزی نگذشت که خبر دادند اشتباه شده است و این جنازه پسر شما نیست. آن وقتها دیگر جنگ تمام شده بود. اسرا برگشته بودند، اما خبری از
مسعود نشد.
برای اولینبار از زمان گفتگو اشک، گوشهچشمش را خیس میکند. حرف را نیمهکاره رها میکند. دوباره به آشپزخانه میرود. متانت و کلامش برایم پررنگتر میشود. نمیگذارد اشکهایش را ببینم. صدای شیر آب که قطع میشود برمیگردد. در نقطهای از تاریخ ایستادهایم که اسرا برگشتهاند، اما از مفقودالاثرها خبری نیست. میگوید: پدرش همان سال فوت کرد و من هم از برگشتن مسعود دل کندم. دیگر همان قبر خالی و شبهای جمعه بود. سعید به یاد برادرش فیلم «مردی شبیه باران» را ساخت. خیلیها آن فیلم را دیدند و یاد مسعود زنده شد. خانواده راه هنریاش را ادامه داد. بچههای مسجد و محله برایش سالگرد گرفتند. عکسش همهجا پخش شد. پنجسال بعد دوباره چند استخوان آوردند. دیگر طاقت نداشتم، دیگران برای شناسایی رفتند. از روی لباسها فهمیدند خود مسعود است. در بصره شهید شده بود و همانجا دفنش
کرده بودند.
- یعنی شهید بعداز ١۵سال شناسایی شد؟
-راستش من هنوز هم باور ندارم که مسعود برگشته است. خودش خواسته بود گمنام باشد. باز هم من هستم و همان قبر خالی. بعضی وقتها بچهها به من میگویند «اگر در باز شود و مسعود برگردد چهکار میکنی؟»
سکوت میکند. به چشمانتظاریاش فکر میکنم، انگار هنوز توی دلش روشن است. میپرسم: یعنی هنوز به برگشتنش امید دارید؟
لبخند میزند. پاسخم را نمیدهد. نگاهش گنگ است. هیچ جوابی برایش پیدا نمیکنم. بعد از این همه سال چندمرتبه به بازگشت پسرش فکر کرده است؟ چندنفر را توی کوچه و خیابان با او اشتباه گرفته است؟
ufdef
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن
دل به دریا میزنم و میپرسم: واقعا بعداز گذشت ٣٠سال باز هم از شهادتش راضی هستید؟ هیچ وقت از اینکه به او اجازه رفتن دادید پشیمان نشدید؟
شک نمیکند. یقین در قلبش ریشهها را محکمتر از آن کرده که حتی لحظهای مکث کند. میگوید: اصلا، به هیچ وجه. مسعود حیف بود جور دیگری از این دنیا برود. راهی بود که انتخاب کرد. رفتنش هرگز دوستداشتنش را کم نکرد. اما هیچوقت دلخور نبودم. به کسی غر نزدم. از کسی طلب نداشتم. زندگی ما بهسادگی همین خانه است. همیشه با همین وضعیت زندگی کردهایم. ضمن اینکه مسعود ظاهرا نیست، اما همیشه درکنار خودم احساسش میکنم. اگرچه اشکهای من و پدرش هیچوقت کم نشد، خوشحالیم که حداقل بچهها راهش را ادامه میدهند.
برمیخیزم، کاغذ مقوایی روی دیوار است که جوهر کمرنگ آن، خبر از سالهای گذشته میدهد. برای خواندن خطبهخطش چشم را ریز میکنم و با هرکلمه نزدیک و نزدیکتر میشوم.
«مسعود جان سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گمشدن گاه و بیگاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بیسبب میگویند
بیپرده بگویمت
چیزی نمانده است
من چهلساله خواهم شد
باد بوی کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
از نو برایت مینویسم
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!»
اخشراش...
ما را در سایت اخشراش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:08