ما عشق را نشناختهایم. بیاد شهید مسعود سهیلی در سی امین سالگرد عروجش

خرید بک لینک


شهیدمسعود سهیلی، هنرمندی بود که سِن نمایش را مقدس میدانست، هیچگاه بدون وضو بر صحنه حاضر نشد.
او پرده آخر را در کربلای۴ برافراشت و چهرهاش را با خون سینه گریم کرد، همان زمان که ما فرسنگها دور از میدان نبرد، شانه و آینه را تماشا
میکردیم.
مسعود همیشه میخواست قبل از آنکه هنرمند باشد، شهید باشد و یک روز شاهد شد، وقتی که تنها ٢٢بهار را دیده بود و هنوز تا پاییز فاصلهها داشت. او رفت و به شکوه و شگفت رفت و ما... ماندیم با حقارت، اندوه و رنجِ زندگی
بیشاهد.
این هم سهم حقیری بود که خود خواستیم. ما در عشق کاری نکردیم. ما در هنگام هنگامهها تنها نمایشی نوشتیم و عشق و شهادت را به تصنع بر صحنه فریاد کردیم. اما او عشق را واقعی دید. حقیقی بازی کرد. ما حتی نتوانستیم این را درک کنیم که در عشق، شگفتیهاست.
فقط عشق را فریاد کردیم و بلیتهای چندتومانی به مردم فروختیم، درحالیکه او و دوستانش عشق را حقیقی و بیفریاد مزمزه کردند و نوشیدند. اما مسعود، بیتکبر و ریا تصویر خود را به شهادت بر پردهها نقاشی کرد. آری، شهید ادعایی
نداشت.
مسعود در سال١٣۴٣ به دنیا آمد. کوچکترین عضو خانواده و بسیار دوستداشتنی بود. اما این عشق خانواده به او، وی را از جهاد دور نکرد. به جبهه رفت، وقتی هنوز پشت لبش سبز نشده بود. گلولهای کارش را ساخت و مجروح به خانه بازآمد. اما میل رفتن هرگز در او خاموش نشد.
عملیات کربلای۴ قرار بود آغاز شود. دل توی دلش نبود. خودش را دوباره به منطقه رساند. همه به خط زده بودند. تنها در پادگان با اشکی بر گوشه چشم نشست و به در خیره شد. دلش بدجوری شکسته بود. یکباره چشمانش برقی زد. ماشینی وارد پادگان شد، بهسمت ماشین دوید. از کار خدا رزمندهها چیزی را در پادگان جا گذاشته بودند که برای برداشتنش از نیمهراه بازگشته بودند. همراهشان شد و بهسمت شهادت رفت. همان شب زخمی شد. عملیات لو رفت و لشکر عقبنشینی کرد. عراقیها
جلو آمدند. برخی را کشتند و برخی را به اسارت بردند. سهم او از این تقسیم، اسارت سهروزه بود. او را به بصره بردند، اما آزار و شکنجه دشمن طاقتش را طاق کرد و
روز سوم به شهادت لبخند زد. پیکرش ماند. روحش تشییع شد. ١٠سال بعد جنازهای با پلاک او در منطقه پیدا شد. خانواده قبول نکردند پیکر پسرشان باشد. نشانی از مسعود در آن پیکر
شهید نبود.
دوباره پیکری را با نام او تشییع کردند و این درست زمانی بود که نام و شهادت او در فیلم «مردی شبیه باران» به کارگردانی برادرش، سعید سهیلی ثبت
شده بود.
جشنواره فجر به احترام شهید سکوت کرد و همه فیلمها با دقایقی تأخیر و تأمل به نمایش درآمدند. این پایان ماجرای
او نبود. پنجسال بعد درجریان تبادل شهدا، پیکر او از بصره به
ایران آمد.
خانواده استخوانهای مسعود را شناختند. برای مرتبه سوم تشییعی دیگر برایش مهیا شد. مادر میگفت: «مسعود از آمدنهای مکررش پیامی دارد.» چه بود آن
پیام؟
ما عشق را نشناختهایم و چیزی از آن نمیدانیم. برای شهدا هیچ کاری نکردیم. فقط ادعایمان زیاد است. چه کسی چشمانتظاری ٣٠ ساله مادرهای آنها را دیده است.
ما شهدایمان را سخت شناختیم، که اگر نبود دست یاریگرشان تا امروز همین چند قدم را هم نمیتوانستیم
برداریم. کوچهها را به نامشان زدیم و این بزرگترین کاری بود که انجام دادیم، اما دریغ که راه آنها چیز
دیگری بود...
حمیدرضا سهیلی، نویسنده کتاب؛ «صد سال تئاتر مشهد»

اخشراش...

ما را در سایت اخشراش دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 6:19

صفحه بندی